Could it BE more AWESOME?

یه حسی هست که با تمام وجودت میخوای اون لحظه رو نگه داری، نمیخوای تموم شه یا حداقل یه جوری سیوش کنی تا بعدن هر وقت خواستی دوباره برگردی تو اون لحظه.

این وقتا زیاد نیستن تو زندگی آدم ولی تو سفر یزد واسه من پر از این لحظات بود، این که دستتو بکنی تو آب سرد و زلال و جریان آبو رو دستت حس کنی اینکه بری کویر و از 100 تا تپه ماسه ای بالا بری و در نهایت انقد از رسیدن به بالای تپه ذوق مرگ شی که خودتو پرت کنی رو ماسه ها (به مثابه ی فتح اورست) و بعدش بدو بدو از تپه بیای پایین ،اینکه با دوستات تا 1 شب بشینی کنار حوض حیاط هتل و به بی مزه ترین چیزا یه جوری به خندی که با دل درد و اشکان جاری از چشمات تموم شه و بعد بری تو اتاقت و تا سرتو بزاری رو بالش خوابت ببره و صبحش پنجره رو وا کنی و بوی گل و باد ملایم حش کنی و صدای آبو بشنوی، هیجان بودن 14 نفر تو یه اتاق و قایم شدن 7 نفر تو دستشویی و ماستمالی کردن وجود 14 جفت تا کفش دم در و.... .

P.s: عنوان با لحن چندلر در فرندز خوانده شود.

P.S: در instagram میتوانید مرا پیدا کنید. با نام toraanj .

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : ادو یزد

Auto

من یه حالتی دارم به اسم حالت اتو (Auto) به این شکل که به طور نا خودآگاه میرم توی فکر و حتی اگه کاری انجام بدم حواسم اصلن روش نیست. این حالت از سرکلاس هست تا شاهکار امروزم.

مثلا سر کلاسم دارم دارم گوش میدم یهو به یه کلمه دقت میکنم بعد اون کلمه منو یاد چیز دیگه میندازه بعد همینجور پشت هم فکر میکنم بعد چند دقیقه به خودم میام و میبینم تو اون مدت رسما هیچی نشنیدم!

یا یه روزی خیلی سرخوش بودم و تو فکر عامل سرخوشی رفتم یه چیزو بزارم اتاق خواهرم رفتم و برگشتم تو اتاقم که اومدم 3 ساعت به مخم فشار اوردم تا بالا بیاد که چیکار کردم و نهایتا یادم اومد کیفو بردم تو اتاقش و هرچی فک کردم یادم نیومد کجا.

یا از دم فاطمی دنبال مغازه ای بودم و دوباره رفتم اتو به اون شکل که یه ساعت راه رفتم و سر از حافظ و زرتشت و قرنی دراوردم.

امروز گوشی خریدم بعد رفتیم عینک فروشیم که دسته ی عینکم که شل شده بودو سفت کنه طرف انگار جدید مدید بود سر بقیه هم شلوغ برگشت دیدم یه دسته سفته یه دسته شل شل!

گفتم عه این که هنوز شله همکارش گرفت ازش گفت خانم این که شکسته! -فرد اول که برده بود سفت کنه دستشو شیکوند :|- خلاصه گفتم فهمید که همکارش گند زده گفت فردا واستون عوض میکنیم قابو (و من حال کردم از این که سریع این راه حل به ذهن خودش رسید) ، من با محیطی تار با خونه برگشتم و تو راه تو تاکسی در حالی که رو حالت اتو بودم و به عینکم فک میکردم واسه گوشیم پسورد گذاشتم(از اینایی که پترن میکشی با نقطه ها) و خیلی شاد تایید کردم. بعدش از حالت اتو دراومدم و سعی کردم آنلاک کنم و گفت غلطه! دوباره زدم غلط بود.کلی فشار اوردم به مخم شکل کلیش یادم اومد منتها جاش یادم نمیومد. دوباره بازم غلط. بیشتر از 30 بار کشیدم، در نهایت با اعصابی سگی و دیدمانی تار به خونه رسیدیم و من عینک قدیمیمو زدم و رو کاغذ حالت بندی کردم بعد از حدود 10 بار به جواب رسیدم و آنلاک شد، و باید بگم واقعا جاشو یادم نبود!

خلاصه اینکه همون لحظه لاکو برداشتم، و نفس راحتی کشیدم و به این نکته رسیدم که این حالت اتو میتونه بسیار دردسر ساز باشه!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

آخرین روز نوروز 91

دچار سندرم "آخرین روز تعطیلات چند روزه" شدم!

پیشرفتی که در صنعت کنار اومدن اعضای خونواده باهم تو تعطیلات به وجود اومده، قابل انکار نیست.اگرچه هنوز جای کار داره ولی تا حالا مهمترین نکته‌ی مثبت سال جدی بوده. 

پارسال روزی که سال تحویل شد تو هتل نشستم و با عزمی راسخ و زرسی(املا؟) قاطع شروع کردم به حل مسائل ریاضی و میشد گفت که قابل حل بود. امسال..میدونین اصن حسش نبود! کلا حس کار مفید کردن واسه مدرسه! یعنی حاضر بودم بشینم تک تک فایلای پی دی اف DVD جدید ِ عزیزم در مورد Animation رو بخونم ولی کارای مدرسه رو نه!(البته عذاب وجدان و کمبود وقت و جاگذاشتنش تو خونه باعث شد که اون کارم نکنم)

جدا از اتفاقای وحشتناکی که در یک شب نحس افتاد و عواقب و نتایج اون شب که سیستم در حال شارژ و حتی فول شارژ بنده رو دشارژ کرد، سعی در نرمال کردن شرایط زیست محیطی و برگشت به زمانی که مثه بچه ی خوب کارامو میکردم ( یا حداقل سعی میکردم) هستم. حدوداً بر میگرده به قبل کارگاه علوم. 

چمن حیاطم گره زدیم تا بختمون وا شه و همین الان خدافظی میکنم از نوروز 91 و سلام میکنم به سه ماه جهنمی بعدش.(بمباران کوئیز ها=>امتحان مستمر=>امتحانات ترم 2، به همین مزخرفی طی خواهد شد یه اردوی یزد و نمایشگاه کتاب و اینا هم بینش هس)

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

{..} روز 91

خوشحالم که این سالو با حس خوبی شروع کردم و پست قبلی رو نوشتم وگرنه با این روزی که گذشت میتونستم به عنوان بدترین سال/شروع یاد کنم از امسال.

حداقل نوشته ی خودم هست که بهم یاد آوری کنه نمیزارم امسال خدشه دار شه.

من خیلی به دعا اعتقاد دارم. -خیلی-

میشه دعا کنید برام؟

پ.ن: .

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

اولین روز 91

میتونم بگم هیچ سالی -هیچ سالی- همچین حس خوبی به سال جدید نداشتم!

در حدی که این سالو شروع نشده سال خوب میدونم، پرفکت، و هر مشکلی پیش بیاد نمیزارم این سال بی نقص رو خراب کنه!

~ you Rock God as usual

I'm Wide Awake
And Now It's Clear To Me
That Everything You See
Ain't Always What It Seems

"wide awake"

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :