The dog day is over

بدترین چیز اینه که از تموم شدن یه روز خوشحال شی!
خوشحالم امروز تموم شد!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

Shocking Truth

 آدم به یه سری واقعیت ها میرسه ... اصن احساس میکنه تو چه توهمی بوده قبلش!

احساسی مشابه کالچر شاک به آدم دست میده!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

یه روز طولانی

داشتم از ماشین پیاده میشدم یه دختر جوون داشت میرفت یهو عقب عقب اومد خم شد از تو باغچه ی کوچیک کنار جوب یه چیزی برداشت و رفت. یه گل رز صورتی که چندتا گلبرگش افتاده بود.
نا خودآگاه لبخند به لبم اومد.این چیزای کوچولو واقعا آدمو خوشحال میکنه ، هنوز کسایی هستن که از تو جوب یه گل پژمرده رو میبینن و عین پناه دادن به یه یتیم با عشق برش میدارن.

 

P.S : شاید باورتون نشه ولی ما اگه راه افتاده بودیم رسیده بودیم اصفهان! رفتیم چک آپ دندون پزشکی اون ور شهر در اوج ترافیک ، 4 و نیم راه افتادیم 9 شب رسیدیم خونه! عمق فاجعه رو میتونین بفهمین الان؟ سفر درون شهری که چه عرض کنم!

P.Ss : همچنان به فکر چیزای رو اعصاب ِ بی اهمیت میفتم و اعصابم گند میخوره!

P.sS: و همچنین دیدن قسمت یازده سیزن 7 هَو آی مت یور مادر در ترافیک اتوبان صدر آخراش باعث شد بلند بگم هییییی!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

تا همین حد خسته

 

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

روز آخر هالیدیز

یه روزی هست به نام آخرین روز تعطیلات چند روزه!

آخر عاشورا تاسوعا ، آخر نوروز ، آخر 22 بهمن و... . وقتی که به خودت میای و میبینی تو چند روز گذشته هیچ غلط مفیدی نکردی (یا خیلی کم) ، بعد کارای هفته ی بعدت به شکل بارش افکار یادت میان . بعدش میشینی جلو میز 

تق..تق...تق.. کلتو به آرامی میکوبی بهش!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

تخیلات فانتزی

داشتم صبونه میخوردم.تو خیال خودم تو یه کشور دیگه داشتم گرافیک میخوندم، اتفاقی یه کارگردان منو دید و گفت تو فیلم جدیدش بازی کنم،فیلمش ماجرای دختری بود که پدرشو از دست میده و اتفاقای بعدش! رئال بود. شرایطش خوب بود منم بازی کردم. از فیلم استقبال زیادی شد.منتقدا ازش تعریف میکردن . شد کاندید اسکار. منم شدم کاندیدای بازیگر بهترین زن تو بخش فیلمای خارجی، تو اوج ناباوری اسکار بردم. رفتم اون بالا و گفتم :

i've NEVER thought this would happen to me! i wanna say thank to the film crew and my family who always supported me and my friends who encouraged me no matter what, i love you all and .....

به خودم اومدم دیدم دارم چایی هم میزنم :))

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

این روزا

نگه داشتن حرمت چیزی یه خصوصیت دینی نیست، انسانیه!

خسته شدم از تجزیه تحلیل کردن مسائل و رفتار آدما!

یکم میخوام مخم استراحت کنه.

 

P.s: یواش یواش داره علاقم به دفترخاطرات بیشتر میشه! خسته شدم از زدن حرفام تو لفافه!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

مخاطرات بیهوده

بعضیام هستن آدم میمونه تو کاراشون!

غیر قابل تحلیل ینی!

چیشد که اینکارو کرد و این حرفا کلا هیچی نمیشه فهمید!

یه گروه از بچگیشونه یه گروه از شخصیت پیچیدشون

از هر دو نوع بدم میاد

واضحه که به تورم خوردن این آدما و یه چیزی شده  (یه غلطی کردن) که من به این نتیجه رسیدم؟ اگه نبود حالا بدونید!

بدیش اینه که از دست خودم حرص میخورم که چرا فک میکنم به این بشر ها در صورتی که مطمئنم اونا به فلانشونم نیس!

P.s : پارسال قبل عاشورا تاسوعا، بحران آلودگی هوا بود تو تهران یادتونه؟ مامانم منو کرد تو گونی برد پیش مامان بزرگم شهرستان که "هوای تمیز" بهم بخوره ازاونجایی که این حساسیت لعنتیمو دارم، یه جلسه ی مهــم فیزیکو نبودم چوبشو هنوزم دارم میخورم (دقیقا یکشنبه هم بود یادمه روزی که غایب بودم و فیزیک داشتیم) ، خواستم تجدید خاطره شه! سالگردشه.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

poor thing

یه نکته ای رو دیروز فهمیدم . با توجه به 2 تا کابوسی که از 4 سالگیم با جزییات یادمه میتونم ریشه ی ترس الانم رو از بعضی اتفاقای آینده به راحتی بفهمم! احساس میکنم به خاطر اون چنتا خواب بوده اثرش هنوزم هس! هعی.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

_

یه روز خوب میاد

که من دارم با یه خارجی چت میکنم یا تو یه کشور دیگه حرف میزنم

میگه کجایی هستی

با افتخار میگم "ایران"

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

.

یه زمانی بود تو حیاط دبستان

داشتیم میگفتیم چقد این سال پایینیامون پرروئن

با چنتاشون داشتیم کل کل میکردیم

میگفتن ما هم خیلی بلدیمون و اینا

گفتم اگه راس میگی x چیه؟

تف شد بچم.

تازه قسمت تلخشو نگفتم :-"

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

. ـ .

من دیشب به طور عینی فیلم " اینسپشن" رو درک کردم! 
قضیه این بود که دیروز بنده ساعت 5،5.30 گفتم یه درازی بکشم یه آهنگی گوش بدم خوابم برد تا ساعت 1 نصف شب! این سانس اول بود که توش فک کنم قد ِ یه هفته خواب دیدم، به این شکل که تو خوابم رفته بودیم مسافرت و من خواب بودم و داشتم کابوس میدیدم بعد از خواب پاشدم خوابمو تعریف کردم (تو خوابم نصف شب بود) بعد دوباره خوابیدم تا تو خوابم صب شد!!بعد رفت سانس بعد که یادمه دایی و زن داییم توش حضور داشت! خلاصه ساعت یک نصف شب جهیدم بیرون یهو و حیران و من کجام و اینجا کجاست و این حرفا به زور دوباره خوابیدم تا 5 صب ؛
 در این سانس خواب دیدم خواهرم فوق الیسانس رفته ایتالیا منم رفته بودم بهش سر بزنم رفتم خوابگاش (قشنگ جزییاتش یادمه!) منم یه کشور دیگه که آخر نفهمیدم کجا زندگی میکردم!!
5 تا 7م دوباره خوابیدم و خواب دیدم!!
و... .

کمبود خواب داشتم در حد خدا همونطور که مشاهده میکنید. دارم فک میکنم تو عمرم 14 ساعت خوابیدم؟ :-؟ یا در چند سال اخیر؟ :-؟

صب ساعت 10 اینا ک. اومد با هم رفتیم خیابون ایرانشهر اینا  بعد ناهار خوردیم که به این سوی مانیتور قسم هنوز با این که حدود 8 ساعت از ناهار گذشته حس میکنم هنوز هضم نشده کامل پاستائه!

و.. .

الان ساعت 10:02 پی ام هست و این یه 5 شنبه ای متفاوت تر از 5 شنبه های قبلی ِ سال بود - متفاوت تر از هیچ کاری نکردن ها تو 5 شنبه- و من بسیار احساس رضایت دارم!

انگار که تمام استفاده ی مفید از یه چیز کنی مثلا پاستایی که در حالت عادی واست زیاده رو تا ته بخوری .

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :