قابلیت

بنده شخصی هستم که اگه به اینجام 1 برسه(اشاره به بالای سر) قابلیت دارم به طور غیر قابل کنترلی2 ،چنان دادی بزنم که لحظه ی بعدش خودم یادم نباشه وُلُمِشو و اینکه آیا واقعا من بودم و در خلصه ای فرو برم که واقعا این مقدار صدا از من بیرون اومده یا توهمی بوده!

البته مسلما با دیدن قیافه ی حیران دور و بریا و سکوت ناگهانیشون میفهمم که واقعی بود ولی خلاصه اینکه مثله اینه که یه گوزنی باشم که یهو مثل شیر غرش کنه! یا جوجه ای که صدا کلاغ بده!


P.S: این (تا این حد عصبانی شدن) کم واسم اتفاق میفته! ولی میفته.

1 اینجا کجاست؟اینجا جاییه که من 100 مطمئنم حق با منه و طرف مقابل بسیار غیر منطقی باشه در نظر من (غیر منطقی به معنای واقعی) ، بدجنسی طرف در حد اعلی و ... .

2 غیرقابل کنترل=بدون این که خودم بخوام! مثه اون حرکت تو پزشکی که رو زانو میزنی میپره بالا،در همون حد غیر عمد!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

ـ

درگیر زندگی و امتحان و بدبختی

صرفا جهت ثبت و اعلام زنده بودن :-"

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

ـ

بعضی از چیزا رو کنجکاوی بدونی بعد میفهمی آرزو میکنی کاش نمیدونستی  :-ا

 

P.S : داشتم به بابام میگفتم من چقد شبیه راموناست زندگی بچگیم و اینا (واقعا شبیهه حتی اتفاقا فاصله سنی ها همه چی ینی!!!)  بعد گفتم آره یه جلدش بود رامونا و پدرش رو خیلی دوست داشتم پیداش کردم از تو کتابخونه بهش دادم نشسته داره میخونه :))

عاشقشم.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

ـ

دو تا پلی کپی شیمی اومدم حل کنم دیدم هیچ پل ارتباطی بین اطلاعات ِ مغزم و سوالات نیست در نتیجه خود را سنگین نگه داشته و فردا میریم کپ میزنیم :د
--
ساپورت میکنیم... 
--
من دچار کمبود گریز آناتومی و سریال شدم! فرندزو که شونصد بار دیدم ، ومپایر دایریز که هر هفته یه قسمتش میاد با این سرعت داغون باید دانلود کرد، ه.آی.ام هم که هنوز نیومده ، فرینج م که هنوز نیومده، نمیگن یه معتاد ِ سریال این پشت داره پرپر میشه  
فک کنم توفیق اجباری همین جدیده رو ببینیم...8->  (سطح دغدغه رو دارین؟:د)
--
من آدم میشم..آی پرامیسد مای سلف.. 8->
  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

Inspiring

از اینکه یکی بمیره بعدش بزرگش کنیم الکی بدم میاد ولی من یه حس اینجوری رو به هر کسی ندارم! 
یه حصیر به دیوار اتاقم وصله روش کارت پستال و از این خرت و پرتای خاطره انگیزه؛ رفتم تو گوگل یه عکس ِ خندان از استیو جابز پیدا کردم قرار نبود باهاش کاری کنم بعد یهو به سرم زد پرینتش کردم زدم به همین حصیره، وقتی نگاش میکنم انگار داره دقیقا بهم نگاه میکنه بعد یاد ِ اون سخنرانی و حرفاش میفتم بعد تو دلم یه اراده به وجود میاد که تلاش کنم!
چقد خوبه آدم همچین منبع ِ انرژی ای داشته باشه! 
چقد الان اون بالا داره حال میکنه که به این همه آدم رو زمین انرژی میده ناخواسته!

×خواستم مال ِ خودم باشه.عکسو میگم. :)

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : steve jobs

مرض ِ سرماخوردگی

(صدای بالا کشیدن دماغ)...(صدای بالا کشیدن دماغ).......(صدای بالا کشیدن دماغ)........(هَچی=عطسه)...(صدای بالا کشیدن دماغ)...هـَ هــَ ااا هــــه (عطسه ای که تو راه موند)...
--
لذتی که خوابیدن تو آفتاب ، رو نیمکت ِ حیاط ِ مدرسه‌ست ، تو خوابیدن سر کلاس نیست!
 امروز بعد شیمی در حال مرگ بودیم! رفتیم حیاط بهمین شکل. بچه ها که رد میشدن : -این دوتا عین جناااازه‌ن -اینا رو!! -ها ها ها
به جاذبه ی توریستی ِ مدرسه داشتیم تبدیل میشدیم که رفتیم و به دوستان در سایه ملحق شدیم 
  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

چیز میز

واای من میخوام یه زندگی هیجان انگیز تری داشته باشم! 

البته من به یه چیزی اعتقاد دارم این که تو هر مقطع سنی آدم از یه چیزایی لذت میبره و یه چیزاییو نباید زودتر یا دیرتر تجربه کرد، من الان منتظر وقتیم که اون چیزای هیجان انگیزتر از الان ، اتفاق بیفته..

P.S : این انسان هایی که کوچولوئن و توهم خود adult بینی دارن بسیار قشر ِ رو اعصابی هستن! باید مواجه شین که بفهمین چی میگم! بعله!

P.S.s : خواهرمم نشدیم اتوبوسمون تو میدون ولیعصر با یه اتوبوس دیگه از جلو تصادف کنه بعد بگن برین بیرون برین بیرون شاید باک آتیش گرفته بعد من و دوستم کلی بخندیم بگیم چه هیجان انگیز بعد بریم بیرون ببینیم پر گارد و پلیس و آتشنشانی و آمبولانس ـه بگن تو کوچه کناری تو یه ساختمون بمب کار گذاشتن دارن  تخلیه میکنن!!‌
(این داستان واقعی‌ست همین الان اومد خونه تعریف کرد!)
زندگیه بی هیجانه داریم؟ :-<

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

تغییر آب و هوا

نمی خوام تِپ تِپ از مدرسه حرف بزنم :د ولی خب کلاسمونو عوض کردیم، رفتیم 2.4 قضیه این که ما داشتیم با این واقعیت که کل کلاسمو المپیادین خودمونو وفق میدادیم و پیشرفت داشتیم میکردیم بعد یهو معاون اومد گفت 2 نفر باید از این کلاس برن 2.4 ،همین الان باید بگین ، بعد از کمی خود درگیری من و ک. دستامون چسبید به سقف . 
یکی از اون موقعیت هایی بود که میگین "چرا منو تو این موقعیت قرار میدین؟؟" ، خلاصه اینکه اگه بخوای جو کلاس و جوّ (به معنای هوا !! ) کلاس رو با قبلی مقایسه کنی انگار از قطب شمال اومدیم هاوایی 8->

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

کشفیات

معلم هندسه ی دو شخصیتی،معلم آماری که باید اول کلاسش صلوات بفرستیم،معلم دینی ای که میگه من قرآنو قرار نبود درس بدم ..دیگه نمیدونم خودتون یه کاری بکنین ، معلم فیزیکی که کل زنگ به چپ میگه راست به راست میگه چپ 2 رو 3 مینویسه مکعبو مربع میگه معلوم نیس کجاس خلاصه، معاونی که سادیسم داره ، یهو ظاهر میشه ، داد میزنه (بساطیه این خلاصه) ، معاون اجرایی که به روش جارو و کتک و قلقلک بچه هارو میفرسته کلاس (البته از این قسمت راضیم :د)....:-حیران :-؟ :-دیدن نکات مثبت
--
ینی جدیا! این معلمای ما از لحاظ روانی میتونن مورد تحقیق قرار بگیرن! مثلا پروژه ی معلم ِ هندسه : میخنده،داد میزنه،اخم،میخنده،دعوا میکنه،مهربونه => این در مورد معلم آمار هم صدق میکنه!
--
فردا ریاضی ، ادبیاتٰ ریاضی، شیمی  خمیازه
--
خدایا ما رو یاری کن با این معلمای عتیقه!  یول
--
دو تا مقعنه خریده بودم ، دیروزیه که جر خورده بودو ندوختم اون یکیو پوشیدم سر زنگ آمار بس که این بشر (معلم) ترسناک بود،دچار خوددرگیری شدم یه نخ آویزون بود کشیدمش حالا مگه کنده میشد؟ کاشف به عمل اومد که 10 سانت از مقنعه رو جر دادمعینک  
دومین روز مدرسه و من دو تا مقعنه نابود کردم!  8->
P.S : فعلا پستام درباره ی مدرسست!
P.S.s : تلاش برای خرخون شدن جدیست! 
  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

اول مهر

من قرار بود عین بچه های خوب بیام خونه آدم شم دیدم کسی خونه نیست اومدم نت :-" 
--
من و دوستم رو انداخت 2.7 قرار بود 2.5 باشیم برنامه درسی ِ اونو بردیم کلی معلماش خوب بودن عُنس () گرفتیم رفتیم دیدیم تالاپ 2.7 به به چه کلاسی!  
همه دو در دو دسته جا میگیرن : 1-المپیادی 2-کسی که از الان داره واسه کنکور میخونه!....فهمیدیم ناظممون خواست باهامو شوخی کنه ما رو انداخت اینجا 
خلاصه در این حد که معلم ریاضی اومد گفت به من گفتن کلاس قوی ای بهم دادن همه المپیادی و اینا بعد منو دوستم قااه قااه خندیدیم (خنده عصبی)
معلمه به من اشاره کرد گفت : شما چرا میخندی؟;;) جزء کدوم دسته ای ؟;)) من :  امم هه م ا ..ترجمه:غلط کردم.
--
تو حیات نشسته بودیم یکی از پشت یهو هولم داد داشتم با مخ میرفتم تو آسفالت بعد داد زد خانوم بفرمائید کلاس فهمیدم معاونه ،
دوباره تو راهرو خم شدم با یکی داشتم حرف میزدم دوباره تـــق (صدای زدن) " خانوم بفرما کلاس " . عزیزم یکم لطافت خب من قلبم ضعیفه پس فردا دوباره اینجوری حولم بدی یهو سکته ناقص میکنم خونم میفته دستت ! دیگه من تو مدرسه دچار فوبیا شدم هی پشتمو نگاه میکردم یکی هولم نده! :د
--
اگه معلم ادبیاتمون این نبود من زنگه آخر خودمو پرت میکردم پایین از پنجره، چیه همه نا آشنا! بچه های خووووب!  
--
مقنعم جر خورد روز اولی! خودش واس خودش جر خورد!

--

:-دید مثبت به همه چی :-"

قیاقه من در زنگ آخر : مقعنه پاره ، مانتو،کفش،شلوار خاکی، به شدت خسته، سری که تیر میکشید!

یکی نیس بگه مگه چه غلطی مثلا کردی اول (3) ِ مهری!:-"

P.S :هدف جدید: سعی در خرخون شدن-

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

چااای

من یه چایی خورم!‌یه چایی خور ِ -به قول بابام- معتاد ِ بدبخت! البته خودش از من بد تره ولی از اونجایی که اون بابائه حسابش فرق میکنه.

چن هفته پیش رفته بودیم یکی از ولایتا ، تو صحرا، یه عکسی گرفته بودم یادم رفته بودش.الانا پیداش کردم. خیلی عکس جیگریه!

ادیتش کردم گذاشتمش رو دسکتاپ.صفایی هست.بهش نگاه میکنم احساس میکنم تو باغم رو این حصیر راه راه جیگر نشستم در حالی که باد ملایم میخوره به صورتم دارم این چایی رو میخورم.

بعد کیف میکنم.

P.S : the very last day of summer-

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : چایی