چیزای مختلف

آقا من اعتماد به نفسم در زمینه ی حرف زدن به شدت پایین اومده! هر گونه ایده ای برای بالا بردنش دارین با من درمیون بزارین!

اینجوریه که یه زری میزنم شیش ساعت فک میکنم که خوب شد گفتم؟غلط کردم؟اصن پاکش کنم؟ و از این خود درگیری ها!

این دوایر دوستی که به هم ربطی ندارن و یهو بهم مربوط میشن خیلی جالبن ولی بعضی وقتا اصن نتیجه جالب نیست!

×هنوز سعی دارم بفهمم چرا بعد از دیدن اون چیز تا نیم ساعت قلبم تو دهنم میزد؟

×2: یعنی من انقد ظاهر بین ِ بدبخت بودم خودم خبر نداشتم؟ :اس :س :س

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠

خنده

آقا من یه کشف علمی کردم  که البته بدیهیه

اینکه من امروز 1 ساعت داشتم میخندیدم الان احساس میکنم باید 12 ساعت بخوابم

خندیدن گلوکز میسوزونه و کالری؛ سرخوشی میاره و از همه مهمتر خستگی!

من قطره های آخر انرژیمو گذاشتم اینو با شما نیز شیر کنم :د

{پ.ن/ترسیدن از روبرو شدن با یه واقعیتی که اتفاق افتادنش بعید نیس نمیتونم بگم چی ولی خیلی بچه گانه‌ست!}

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : خنده ، خواب

خطاب به دانش آموزان آینده

امروز تو مدرسه داشتن نحوه ی روش تحقیق توضیح میدادن چیزی که ما درسشو پارسال خوندیم در نتیجه به جز گروه به اصطلاح اسکل ها و شبیه به اونا هیشکی گوش نمیداد و دوستان لازمه ذکر کنم که من اگه نخوام تمام حواسمو ندم به معلم/نخوام گوش بدم/حوصلم سر رفته باشه ، با ایجاد سر و صدا سرمو گرم نمیکنم چون خودمو جای اون کسی که داره حرف میزنه میزارم و احساس میکنم به شعورش توهین میشه خلاصه از این افرادی که اومده بودن 50 درصد جز اونایی بودن که نمیدونن شعور طرف مقابل چیه!

من به شخصه نقاشی میکشم یا کتاب میخونم ولی این که یه سری حرف میزنن اونم بلند به شدت منو عصبی میکنه! (شاید یه نوع وسواس باشه! :-؟ )

خلاصه علی رغم تذکرات و جا عوض کردن از شمال به جنوب و از شرق به غرب ِ آمفی تئاتر تا آخرین لحظه همین وضع بود

من اگه معلم شم سعی میکنم اگرم بحث کسل کننده باشه به هر راهی شده کلاسو لذت بخش کنم!

چیزی که میخوام بگم اینه که ای دانش آموزان آینده دعا کنین من معلمتون نشم چون 1 دهم ِ این سر و صدا کنین مث اینا رفتار نمیکنم و خشتکتونو میکشم رو سرتون!

پ.ن: من از اون آدماییم که وقتی خوبم خیلی خوبم و وقتی بدم خیـــلی خطرناک! :-"

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠

اسمایلی

بعضی وقتا آدم عصبانی میشه بعد تو ذهنش تصور میکنه که داره با مشت میکوبه تو صورت ِ طرف مقابل. حیــــــــف که 99.99% مواقع این اتفاق افتادنی نیس ولی قیافه ی آدم باید به شکل ِ اسمایلی ِ " :چقد دوستارم لهت کنم " درآد!

فردا برج میلاد گردی با اونا (:بغل) واسه دومین بار امیدوارم خوش بگذره , حیف که عصرش اون کلاس لعنتی ِ "..." رو دارم وگرنه الان خیـــلی خوشحال بودم! اعصابمو میکنه تو گل!یعنی در حدی که بشینم با قیافه ی " :چقد دوستارم لهت کنم " سه روز باقی مونده بهش رو سر کنم!
ای بمیــــــر

طرف اومده نظر گذاشته : " ببین من میخوام وبلاگ بزنم . بهم میل بزن کمکم کن" الان منظورت چی بود دقیقا؟؟ من بهت میل بزنم که عزیزم گفتی میخوای وب بزنی کاری از دستم بر میاد؟ یعنی در این حدم نه که تو میل بزنی من جوابتو بدم؟بنده علافم؟ (علاف که هستم ولی نه در این حد!) حداقل یه بیزحمت,ببخشیدی؟؟آخه الان / نه خدایی/....!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

پایان برزخ

خیلی جذاب و مجلسی ر..م به کارنامم!

به خصــــوص فیزیک! درسته مثل کابوسام نشد و نیفتادم و حتی لازم نیس تابستون کلاس برم ولی گفتن بیاد شهریور یه بار امتحان بده که نمرش یکم بهتر شه! (به خاطر 12 صدم اختلاف :-") بهرحال فیزیک درسی بود که من از کوئیز ها تا امتحانات ترم و نیم ترم و تستی و تشریحی می ر..دم بهشون! و من فک میکردم میفدم! باز جای شکرش باقیه! :-" (از من روحیه بگیرین الان)

جالبیش این بود که درسایی که همه میگفتن ما میفتیم رو از همه بهتر داده بودم..کااامپیوتر که همه میگفتن میفتیم شدم 19.5 اون وقت درسای خفنی مثل شیمی رو.. :)

من قراره برم ریاضی! بعد کنکور هنر بدم! اصولا از اول سال هردفه بعد از دیدن نمره ی فیزیکم تصمیم میگرفتم برم هنرستان ولی این فکر بیشتر از چند ثانیه دووم نمیوورد/نمیاره!{عین این زنایی که با شوهرشون دعواشون میشه وسایلشونو میچینن تو چمدون بعد شوهره میاد راضیش میکنه  پشیمون میشن!!و این اتفاق بارها و بار ها میفته}

خب از برزخ ِ کارنامه دراومدیم به مرحله ی بعد میریم یعنی کلاسای پژوهشی و نقشه ها و پروژه و بیرون و تفریحات سالم و .... :د

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

برچسب؟

همیشه به این فک میکنم. به عقیده ی بقیه راجب به سمپادی ها.

میدونم که این برچسب رو اولش بهمون زدن! این که تو اون آزمون ِ کزایی ِ ورودی قبول شدیم و خیلی ها هم نشدن.

همون موقع بهمون یه برچسب خورد.

ولی تو مدرسه دائما تکرار کردن که شما چیز خاصی نیستین و تلاش زیادی کردین که قبول شدین چه بسا خیلیا باهوش ترن ولی به دلایلی سمپادی نیستن.

وقتی تو کلاسای بیرون میفهمن سمپادی هستیم میگن اُه شما ها بچه باهوشا/خر خونا!

من آخر نفهمیدم این ماییم که داریم این برچسبو به خودمون میزنیم یا بقیه؟

ما میدونیم که تو مدارس ما خیلی کار عملی داریم رو درسای علوم انسانی اهمیت زیادی گذاشته میشه و ... ولی خیلی از مردم نمیدونن.

نمیدونم! دیدگاه های مردم واقعا عجیبه!

وقتی تو یه جمع میفهمن فرزانگانیم دید های مختلفی که بهم نگاه میکنن ، احساس میکنم آدم فضاییم!

من عاشق مدرسمو اینام این شکی درش نیست ولی نمیدونم حتی اون ری اکشن مردم بد نیست معمولا ولی آدم حس عجیبی پیدا میکنه!

این که تو مدرسه دائم بهمون میگن شما همچین هم خفن نیستین ولی هممون میدونیم بالاخره یه فرقایی هست، بعد از این طرف همه فک میکنن دیگه مت ته ِ درس و خرزنی و هوش و ایناییم. {جدا از اون افرادی که میخوان سر به تنمون نباشه!}

کلا این پست نتیجه ای نداش فقط یه سری فکرای نا منظم بود!:د

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠