رستگاری

بازگشت شکوه آمیز مادرمان را به خانه تبریک میگم!

ینی مردم خدا رو شکررر کنید! من میدونستم که وجود مادر چه از لحاظ معنوی و چه از لحاظ رسیدگی به کارای خونه و اینا خیلی مهمه ولی الان آی نُ ایت بای هارت! یعنی نُ مُر برنج شفته،جوجه کباب، غذاهای اختراعی بدمزه،‌نیمرو، سیب زمینی(از هرنوعی،پخته،سرخ شده،له شده!! و..)، خوراک مرغی که تنها چاشنیش آبلیمو و نمک فلفله،گوشت چرخ کرده و غذاهای زیرمجموعش ، ظرف شستن های کیلوای و....!

قشنگ به خودشناسی رسیدیم هممون :))

و الان اومدم خونه در حالی که همه جا مرتب بود و اتاقم مرتب شده بود و تمیز بود و بوی غذا میومد و خلاصه حس زندگی دوباره :د

نتایج اخلاقی: 1-از این به بعد دقت کنم در مراحل پخت غذا! 2-قدرشناسی بیشتر

P.S: با توجه به کارگاه و پروژه و حمالی و کلاس و ... بنده وقتم خیلی فشردست، از این به بعد کاری داشتین با منشیم تماس بگیرین :))

P.S.s: :}

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

ـ

still stuck.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

تراژدی

قضیه اینکه قناریامون ، پریروز دچار یک تراژدی شدن!

آقای قناری که سفید بود و کنار سرش دوتا تیکه ی آبی کمرنگ بود، مُرد.-من همین الان یادم اومد که ازشون هیچ عکسی ندارم هربار که میدیدمشون میخواستم ازشون عکس بگیرم ولی تنبلیم میومد چون دوربینم شارژ نداشت و تنبلیم میومد که برم اتاقم، از تو کشوم دوربینو بردارم و باتریشو بزنم تو شارژ! -. حالش بد بود، یه مریضی ای بود. به گفته ی بابام اومد خونه دیدم این دوتا کف قفسن و سرشونو رو گردن هم گذاشتن . خیلی مظلومانه، بعدا فهمیده این آقاهه گیج میزنه و بیحاله. میاردش بیرون و میفهمه که بعله حالش خوب نیست . به قول خودمون روش CPR انجام میده شامل آب و غذا دادن ، یکم بهتر شد! ولی امیدی نبود، خلاصه رو یه تیکه پارچه میزارتش جلو بخاری یه سبدم روش بعد اومد دنبال من، همه ی اینا رو وقتی بهم گفت که داشتیم از مدرسه برمیگشتیم و بعد از مدتی اولین روزی بود که من خوشحال بودم از مدرسه، بعد بهم گفت که احتمالن میمیره، و من حس کسیو گرفتم که روزای اول رانندگیشه و تو اتوبان به یکی زده و منجر به قتل غیر عمد شده. اولین فکرم این بود که تقصیر ما بود جاش سرد بوده سرما خورده، ولی این طور نبود! و بعدش اشکام شروع کرد ریختن! تو ذهنم آخرین پرنده ای اومد که به خونمون اومده بود. بابابزرگم از تو باغ پیداش کرده بود ، جوجه بود ، کلی بهش رسیدیم و اینا کلی قربون صدقش میرفتیم و حتی واسش یه قفس خوشگل کوچولو گرفتیم ، یه گونه ی خاص بود، رفتم سرچ کردم و از تو یه سایت صدای چهچهشو دانلود کردم و واسش میزاشتیم تا یادبگیره و اونم میشنید کلی هیجان زده میشد، تو این  فکر بودیم که بریم تو باغ دوباره ولش کنیم تا اینکه یه روز خیلی سر و صدا میکرد صداشم خیلی بلند بود، گفتیم بزاریمش اون اتاق درم پیش کردیم، یه مدت بعد رفتم اون اتاق دیدم افتاده و بیحاله. برش داشتم هنوز زنده بود ولی به زور من و خواهرم خونه بودیم و پنیک کردیم، سعی کردیم بهش آب و غذا بدیم و کارای دیگه که یادم نیست، خلاصه نهایتن یه 40 دقیقه بعدش مرد، و من احساس قتل ِ عمد داشتم، اینکه چرا بردیمش اون اتاق و ... . واسش تابوت درست کردیم و بردیم تو حیات چالش کردیم به همراه سنگ قبر، و من واقعا تا یکی دو هفته دپرس بودم، در این حد که تلویزیون حیوون نشون میداد گریم میگرفت. حتما فهمیدین تا حالا که چقدر من حیوونا رو دوست دارم! داشتم میگفتم، در مورد آقای قناری، رسیدیم خونه دوییدم رفتم سبدو برداشتم دیدم مرده، همه ی این داستان بالا اومد تو ذهنم و همه ی جوجه هایی که در طول بچگی داشتم و حس کردم که من قاتل زنجیری ِ پرنده هام. رفتم پیش خانم قناری که رنگش سفیده کامل. داشت میلرزید. البته این همیشه میلرزه، به قول من پارکینسون داره، ولی این دفه بیشتر. مرگِ یارشو ندیده بود ولی ترسیده بود و میدونست یه چیزی اشتباست . آخرین بار بابام آقای قناری رو از قفس اورده بود بیرون و احتمالا فک میکنه ما یه بلایی سرش اوردیم، نزدیک میشیم فرار میکنه تو خونه ی چوبی ِ تو قفس!

من باید میرفتم بیرون، به بابام گفتم حتما یه یار واسش بخره چون شنیده بودم اینا خیلی وابسته ان و میمیرن بدون هم، اونم وابستگی 8 ساله! و مطمئنم اگه از قفس بیرون نمیوردیمش و مرگشو میدید بعید نبود. بابام همون روز رفت و یه آقای قناریه جدید گرفت، جوونه! یه هوا از خانم قناری کوچیک تره! ترکیب رنگشو همون شکلی گرفت که خانم قناری حس خوبی پیدا کنه! 

حالا دو تا قناری هستن درحالی که خانم قناری از آقای جدید بدش میاد و اذیتش میکنه، پرشو میکشه، جوونه هم ازش میترسه،البته امروز از دیروز بهتر شدن! مثلا سفیده میره کنارش آروم، انگار حس امنیت میکنه یه مدت میگذره یهو بهش گیر میده باز.شبیه فیلمای طنزن! اولش دشمنن بعد با هم دوست صمیمی میشن! حداقل تو تصورات من اینه، امیدوارم همین شه! دارم پیشرفتو میبینم!

P.S : امروز مامان و بابام نبودن و 7 نفر مهمون داشتن می اومدن، سُ نایس، تمیز کردن خونه انقد وقت گرفت که ناهار نخوردم! حداقل الان برم شامو بخورم!

P.S.s : من امروز قرار بود کارای زیادی بکنم که نقش برآب شد به لطف مهمانان! 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

روال

کارم شده هر روز، از لحظه ی سوار شدن ماشین، شروع میکنم فک زدن! در اینجا فک زدن دقیقا به معنای فک زذنه! ینی خودم نمیدونم چجوری!

خلاصه اینکه از اتفاقات مدرسه و تجزیه تحلیل من و خوشحالیا و ناراحتیا و ... تا برسیم خونه، معمولا تا 10 دقیقه بعد از رسیدن به خونه فک زدنم تموم میشه! در این بینم بابام شروع میکنه به نصیحت کردن، درباره ی اینکه تو این جامعه ی ما باید پررو بود تا بتونی حقتو بگیری (و من تو دلم برای بار چندم افسوس میخورم که چرا تو جامعه ی ما نمیشه از راه آدمیزادی کارو پیش برد)، هر حرفی تو دلته از طرف بگو ، و همدردی در مورد نامردی و حماقت بعضی. و من حس میکنم در درون حرفاش بعضی چیزاییه که خودش ازشون حرص داره و تجربه کرده!

خلاصه اینکه بعد از گفتن اینا خالی میشه دلم و میرم دنبال کارم! 

این روند بالا حدود 2 هفته‌ست که داره تکرار میشه!

P.s:من که منتظر بابای گرامم که بیاد دنبالم انگار روی پیشونیم نوشته :‌"من این محله رو مثه کف دست بلدم" ، در حالی که حافظه ی تصویری من در مورد خیابون ها sucks! خلاصه اینکه از هر 4 بار 2 بارش یکی میاد شروع میکنه به حرف زدن و آدرس پرسیدن و منم با من و من جواب میدم . امروز طرف داشت میپرسید بعد گفت: تو ولیعصر اداره پست دقیقا کجاست؟ -والا نمیدونم الان بهتون بگم ممکنه اشتباه باشه! -عه هنوز دفترچه کنکور نگرفتی ؟ - من پیش نیستم!{البته مکالمه خیلی فرندلی تر بودا}

P.S.s: پارسال این موقع ،‌آمادگی واسه بازارچه مدرسمون، با تمام زحمت هایی که کشیدیم، دلم  تنگ شده! واسه خیلی چیزاش!

P.s.S: دیروز تو کلاس زبان: معلمه پرسید فیلم ِ یه کتاب بهتره یا کتابش؟

من و ک. ام به طور بدیهی گفتیم معلومه کتاب! ولی بعضیا نظرشون برعکس بود! بعد بحث به این رسید که طرف گفت:

-I think reading books is a waste of time!

-ریدینگ بوکس ایز ا ویست آو تایم؟؟ اسمایلی ناین گگ: i don't wanna live on this planet!!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

_

When you can't fine the answer , change the perspective .

you'll find it if you meant to .

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

احوالات

یکی از بهترین ِ بهترین حسا اینه که شب هوا صاف باشه و بخوابی و صبح پاشی بری بیرونو ببینی که ایـن همه برف اومده!اصن تعطیلم نمیخواد بشه ،واقعا حس توپیه!
--
یکی این یکیم وقتی میریم خونه ی جدید، دیروز از مدرسه پیاده رفتم خونه ای که قراره بریم، بابام اونجا بود بعد رفتم توش، اتاق خودم، یه اتاق خالی که نور خورشید کامل روشنش کرده بود تو ذهنم داشتم وسایل اتاقمو میچیدم تخت اینا، میز اونجا در تمام این مدت دلم از هیجان داشت میترکید! همیشه همینه! ما صد بار از اول دبستان من خونه عوض کردیم ولی هربار که میرم خونه ی جدید یه حسه عجیبی میاد تو دلم!بعد تا یه یه هفته ای همرامه اصن شب خوابم نمیبره از هیجان! خیلی دوسش دارم!
شبیه حسیه که وقتی کسیایی که دوسشون دارم رو بعد یکی دوسال میبینیم! قلبم تمام مدت از خوشحالی داره تاپ تاپ میکنه! هی میخوام زمانو نگه دارم!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :