مـغـز

من واقعا مغز خلاقی دارم در ضمینه ی خواب دیدن!:)) راضیم ازش!چیزای تو ناخودآگاه رو به طور جالبی مخلوط میکنه! :د

دیشب خواب دیدم لایه ازن داره به طرز بدی سوراخ میشه به طوری که همه میگن دیگه آخر دنیا میشه و این حرفا بعد تو اخبار هی کره ی زمینو نشون میداد با اونجایی که قرار بود سوراخ شه میگفت فرداست بعد ما فرداش داشتیم اخبار نگاه میکردیم ، شبکه خبر آمریکایی بود انگار بعد مارشال و رابین (از سریال هو آی مت یور مادر) ( :)) ) مجری بودن هی داشتن میگفتن آیا این آخر دنیاست و این حرفا به قسمت جذاب خوابم رسیده بودم میخواستم ببینم میمیریم بالاخره یا نه بعد با صدای خواهر گرام که ظاهرا هیجان زده شده بود از خواب پریدم!

یه هفته پیشم خواب دیدم ماه خیلی بزرگ شده کنارش یه سیاره ی دیگه بود بعد هی همه رو صدا کردم بیان ببینن همینجوری داشتم نگاه میکردم یهو سیاره هه شروع کرد حرکت کردن هی دور شد از ماه بعد سرعتش زیاد شد و طی چند ثانیه قد ستاره دنباره دار شد و دور شد! خیلی خفن بود :د

کلا هم از سطح خلاقیت مغزم راضیم هم از کیفیت جلوه های ویژش :د

خواستم ازش تشکر کنم :د 

P.s : بزنم به تخته! :-"

P.S.s : گزینه دو :-جی فردا :-جی

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

ایمپرسد

فیلم The three of life رو دیدم! طبق معمول دستمال به دست پای مانیتور!

غمگین بود!

دوسش داشتم خیلی!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

دو رنگ

واقعا که هممون آدمای بوقلمونی هستیم ، یا به قول من اردک ، یا به قول ک. طاووس :))

خلاصه اینکه خیلی زود جبهه مون عوض میشه!

P.S : اول امتحانا دعا میکردم معدلم بالا 19 شه الان بالا هیژده ، سطح توقع واقعا :))

P.S.s : یه روز خوب میاد که این آنفینیشد بیزنس حل میشه و من دیگه با دیدنش به برزخ فکری فرو نمیرم!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
تگ ها : روزمره

stranger

تو خواب دیشبم ، هیچ وقت اون حسو یادم نمیره وقتی اون باد خنک به سرم خورد.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

پریویسلی آن می

بنده زخم خوردم! هرگونه تجربه های مزخرف امتحان ترم اول دارم , از گرفتن آنفولانزا تا اود کردن آلرژی تا وارد نکردن سوال 2 نمره ای به پاسخ نامه تا امسال که شاهکار ترینش بود و تا حدود 5 سال بعد ِ الان میتونم به عنوان خاطره ی خنده دار یاد کنم , جواب دادن به ورقه سوال اشتباهی و فهمیدن اشتباه بودن بعد از دادن ورقه! بعد یه سری پنیک کردن و شک و فریکد اوت شدن و بدو بدو , یه روز دیگه باید برم دوباره امتحان کامپیوتر بدم! 
 خلاصه این که بنده زخم خوردم!
--
امروز سر کلاس زبان از گشنگی میمردم اجازه گرفتم شیرین عسل (ی که یه 3 هفته پیش مدرسه داده بود و تو کیفم ماسیده بود) بخورم. داشتم میخوردم,
معلمه گفت : Oh my God Zahra , you reminded me of my pregnant aunt :-J she eats exactly like you! :-J
من : پرگننت آنت؟ :|
همه: = ))

--

واقعیت تلخ یک : روز به روز دارم بیشتر احساس ِ بزار اسمشو بزارم بد ، به این مملکت پیدا میکنم و حس اراده واسه رفتن از اینجا! و خیلی حس غمگینیه!

واقعیت تلخ دو : باید به خودم یادآوری کنم که دوران الانم دورانیه که قراره وقتی ازش میرم بیرون آرزو کنم بهش برگردم ! فک کنم اعصاب خوردیای مدرسه اخیرا باعث شده از این اعتقادم که باید از تک تک لحظه های زندگی استفاده کرد و خندید غافل شم! 

واقعیت تلخ سه : .

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها : آنچه گذشت