پیچیدگی ها!

اگر او آنچیز را آنروز در والِ پروفایل من ننوشته بود من هر دفعه که با آنها روبرو میشدم آنها به من نمیخندیدند!نیشخند

اشکال ندارد با هم میخندیم!

ولی در هر صورت سوژه ی خنده ایست برای خودش!

اگر حرفم را باور کنند بهتر میشد!

او به من چه؟

به آن تئوری نا گفته شک کردم..ولی هنوز باطل نشده!!

یک فلش جدید باید بخرم! قبلی پکید!

انشاءالله فردا صفر نمیشوم!!

همان اگر خدا بخواهد!!

فیزیک در مخم فرو نمی رود!

به زور هم نمیرود!

اوف!

المپباد نجوم را دوست میداریم!

از فردا شروع میشود!

پر از فرمول های فیزیکی!نیشخند

خدا رحم کند!

(الان جو ِ وبلاگ نجوای قلم منو گرفته!)نیشخند

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩

تئوری ها!

دارم به یه سری تئوری میرسم..

تمرینای ریاضی رو کپ نزنم و تا لحظه ی آخر خودم حلشون کنم..!! نیشخند

هر زنگ کوئیز داریم ولی من اصلا شوکه نمیشم..!!

احساس معلما با معلمای راهنمایی فرق میکنه...بدم میاد چون متوجه تفاوتش شدم و احساس میکنم بزرگ شدیم!!

زنگای تفریح یا داریم درس میخونیم یا چرت میزنیم(!) اون وسطا یه چیزایی هم میخوریم!!(این البته تئوری نبود!)

یه تئوریه دیگه هم هست که نمیشه گفت و سرش درگیرم..!

احساس ِ عجیب!

فیزیک سخته ولی حلش ممکنه!

ریاضی سخته ولی حلش ممکن نیست!!

خدا امتحان ترم را رحم کند!

پ.ن:سمپادیا 3 ساله شد! هوورا!هورا

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩

اردوی کنسل شده!

اردوی اجباری دیده بودید؟ حالا ببینین!!!

اردو اجباری/5شنبه از ساعت 10 صبح تا 4 عصر/ اوردن هر گونه تکنولوژی ممنوع!!!

به قول دوستم بچه ها رو با مینی بوس میبرن بیابون ولشون میکنن اونتو درو میبندن تا ساعت 4!!! اینم اردو!! تازه از اونجایی که اوردن دوربینو.. ممنوعه (بخشنامه شده!!!) باید باهم سوت بزنیم اونجا!!!

امروز خیلی خندیدیم و خیلی بدو بدو کردیم سر گفتن این که ما نمیخوایم بریم اردو!

گفتن حتما باید دلیل موجه داشته باشین واسه نیومدن!ابرو

ما هم هممون دلیل موجه داریم! چشمک نیشخند

راهنمایی هم نمیایم این هفته!! از الطاف خانم مدیر جدید هست!!! تا دعوت نشیم نمیتونبم بریم مدرسه ی خودمون!! قهر

ولی خودمون هم برنامه داشتیم و داریم این هفته!نیشخند

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩

کائنات معکوس!

کلا حرف خاصی واسه گفتن ندارم!

درگیر زندگیم!

جدیدا به طور عجیبی دوستدارم با خودکار آبی و سیاه و نهایتا روان نویس آبی کمرنگ و صورتی بنویسم!

به طور عجیبی دست خطم مرتب شده!(البته درواقع مرتب تر شده!!) نا خودآگاه ریز مینویسم!! کلا جزوم خوشگل شده در یک کلام! نیشخند

روز هایی که سخت ترین درسا رو داری و به زور میری مدرسه یکی از بهترین روز های مدرسه میشه! در طی 4 سال گذشته بهم اثبات شده!! این همون کائنات معکوسه!

به خدا این فیلم secret ز ِر زد!!  از وقتی اونو دیدم کل کائنات زندگیم بهم ریخته!!( البته چند سالی میشه!! نیشخند)

میگفت به یه چیز زیاد فکر کنی سرت میاد من قبلش همیشه برعکس اون چیزو تصور میکردم خوبش سرم میومد حالا بعضی وقتا اون روش جواب میده بعضی وقتا روش خودم!!

کلا اون تضمینی که قبلا داشتم دیگه نیست!

ولی جدیدا خوب شده داره برمیگرده به روال خودم! مژه همون کائنات معکوس!!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩

روان ِپاک!قیامت!

امروز خیییییییییییلی جالب بود کلا من در دلم اینجوری بودم : تعجب

زنگ اول کامپیوتر!

درس مورد hate من!

کلا میپرسیدن از چه درسی حالت بهم میخوره میگفتم عربی و جبر و عدسی ها و کامپیوتر! (با اون کیو بیسیک مزخرفش!!)

امروز بعد از این که معلمه کامپیوتر درس داد و درس برنامه نویسی C رو شروع کرد این اتفاقات عجیب افتاد:

من + گرفتم!! تعجب (جزء عجایب 7 گانه باید اضافه شه)!

از برنامه نویسی خوشم اومد!!! تعجب

حتی برای چند ثانیه به این فکر کردم که برم رشته ی کامپیوتر!!!!!! یول تعجب (تاکید میکنم چند ثانیه!)

و دوباره زنگ آخر که عربی داشتیم تقریبا همین اتفاقات افتاد و من عربی رو فهمیدم!

امسال اولین سالیه که معلم عربیمون هم مهربونه هم خوب درس میده!

امسال اولین سالیه که سر کامپیوتر چرت نمیزنم و معلمش نه سگه نه شوت!!

یا علائم قیامته یا من خُل شدم!!

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

روزمره!

زنگ ریاضی به خصوص آخراش به اینا تقسیم میشد:

نیمکت من و کیمیا: کلاس خصوصی طراحی و نقاشی

پشتیامون: کلاس هوش اجتماعی (تعریف کردن خاطرات)

ردیف راست: کلاس المپیاد ریاضی

ردیف چپ : زنگ تفریح !!

خییییییلی خندیدیم!‌

و وقتی فهمیدیم معلم ریاضیمون که از نظرمون روش ریاضی درس دادنش مثل خانم.ت در راهنمایی هست(که ما زیاد نمیپسندیدیم!!) ، دکترای ریاضی محض دانشگاه شریف داره به این نتیجه رسیدیم که ما هم جاش بودیم به قول خودم agressive و nervous میشدیم!!

البته قبل از اینکه این فکرو بکنیم فک هامون چسبید به زمین!

البته خداییش مهربون و خوبه!

خدایا صد هزار مرتبه شکر که خانم.ر معلم دینیمون نیست! (همونی که تو راهنمایی تاریخ درس میده) خداااااااییییییییییا شکرت!(بزنم به تخته)

فردا ورزش داریم! گریه کلی دردسر داره!! کی حوصله داره کفش جدا ببره!؟؟

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩

مدرسه!

زنگ دبیرستان!

"یادش بخیر... زنگ راهنمایی فرق داشت..."

چرا ما وقتی اول راهنمایی بودیم سوممامونو خیلی بزرگ میدیدیم؟

چرا وقتی سوم شدیم فکر میکردیم اولا خیلی کوچولوئن؟

چرا من الان اینجام؟

دبیرستان؟

خیلی بامزست..غم انگیز هم هست..اممم هم غم انگیز هم کلی باحال..

تو راهنمایی زنگای تفریح توی مدرسه شادی رو میدیدی نه این که اینجا نباشه..

جنسشون فرق میکنه...تو راهنمایی زنگ تفریح همیشه ی همیشه یه عده بسکت و یه عده والیبال بازی میکردن...همیشه یه دسته که ممکن بود از دید بقیه بچه به نظر بیان داشتن دور حیاط،تو راهرو ها،بالا پایین دنبال هم میدوییدن.........

اینجا یکی بدوئه انقد همه آرومن همه متوجه میشن!

همه متانت )!( دارن! تو چهره ی همه یه بزرگی ای دیده میشه که قبلا نبوده

چرا من ٣ ماه تابستون طول کشید که بفهمم دارم میرم اول دبیرستان؟

چرا من وقتی دبیرستانیامونو میدیدم فکر میکردم خیلی بزرگن ولی الان خودم جاشون هستم و فک میکنم خیلی بچم؟

آفتاب ٨۶ -  پیش خودم گفتم اون سومایی که وسط حلقن چقدر خوش شانسن! چقد کسی که اون وسط حلقه ی گنده باشه باید احساس افتخار کنه..! بچه بودیم البته !

آفتاب ٨٩ - من وسط حلقم.همون حلقه ای که ٣ سال پیش واسم خیلی گنده و با ابهت بود! همونی که من واسه سومای اون وسط کلی احترام قائل بودم! از فکرم و به یاد اوردن اون خاطره اشک تو چشام جمع شد..همون لحظه..ترسیدم صدام که میلرزه شعر رو خراب کنه..گذشت زمانو خیلی بد حس کردم

هرچیزی دست یافتنیه...بهش اعتقاد دارم

دونستن اینکه خیلی زود میتونی بزرگ باشی خیلی غم انگیزه

ناراحت کنندست

من میخوام برای همیشه اینجا باشم

میخواستم همیشه تو راهنمایی بودم

میخوام همیشه اینجا باشم

منتظرم ۴ سال دیگه به پس-دبیرستان یا مثلا کالج فرزانگان برم نه دانشگاه!

واسه بزرگ شدنم کلی آرزو دارم ولی نمیخوام

نخواستم

میدونم یه روزی که شاید الان خیلی خیلی دور به نظرم برسه به عنوان فارغ التحصیل از اینجا بیرون میرم به همه ی اینا فکر میکنم و اشک تو چشام جمع میشه...

معلمای راهنمایی بچه هایی که تو راهرو ها قهقهه میزنن رو میبینن و باهاشون میخندن

معلمای دبیرستان به قول یکی یه عده استاد پیر و یا با تجربه ان که یه کپه بچه دورشون جمع شدن واسه رفع اشکال!‌:دی

نمیخوام بزرگ شم همین الانشم کافیه.

پ.ن:دبیرستا "اصلا" بد نیست! من عااااااشق اینجام ولی خب عاااااشق راهنمایی هم هستم.الانم یاده خاطرات افتادم و احساس میکنم بزرگ شدم ولی تا این حدم افسردگی نیست که من دارم میگم..من دلم گرفته..

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩