3 مقطع زمانی!

این ها حرفای 3 روزه:

9 اسفند:

خب مَردم!

بازارچه مون تموم شد و من الان میتونم به زندگی عادیم تو نت ادامه بدم! پوزخند (یعنی به غیر از خوندن پست ها ، خودم هم پست بدم!) پوزخند
---
امروز غرفه ی کاریکاتورتان را میکشیم،ازش حدود 7 تومن کاسبی کردم! درسته پولش میره تو صندوق کلاس ولی یه جورایی انگار اولین حقوقم بود! خیلی حس خوبی داشت! پوزخند
---
خیـــلی خوش گذشت . عاشق خدام یعنی! از لحاظ ذهنی اصلا خسته نیستم! خیــلی خوشحالم!
---
دیروز ژانر فیلمای تینیجری :
من رفتم رو نیمکت ، همه ی بچه ها در حال کار واسه بازارچه بودن.
من: بچه ها ! گوش کنین! یه speech دارم واستون! :دی
بچه ها:جمع شدن دورم و ساکت.
من : ...ما خیلی زحمت کشیدیم و اینا بیایم حتی اگه برنده نشدیم از این بازارچه به عنوان یه خاطره ی خوب یاد کنیم نه این که کله ی همو بکنیم! بیاین بهمون خوش بگذره!(تیریپ حماسی!! پوزخند البته این خلاصش بود! سوت )
بچه ها : دســـت،جیغ و اینا!
خیلی خنده و مضحک و ضایع و اینا بود!(اگه اون لحظه از دید من به قضیه نگاه کنیم ) پوزخند
---
کووووول! پوزخند

هه هه :دی
---
گفتم یونولیت پیدا نکردیم؟ از یهجا سفارش ددیم الان تقریبا به اندازه ی سه تا نمایشگاه آفتاب یونولیت داریم!! قرار شد یا به پژوهش بفروشیم یا اهدا کنیم! پوزخند

12 اسفند:

دارم از انواع خستگی ها میمیرم.روحی جسمی اعصابی روانی.
تو این دو هفته چه خبر شده؟ از زندگیم رسما ساقت(املا؟) شدم! هر روز خواب درس ناراحتی استرس دوباره همین دوباره  دوباره! امیدوارم این هفته فرق کنه!

میگم یهشون : من شاید برم هنر بخونم
میگن : آفرین آفرین به حرف مامان بابات گوش نکن فک نکن نمیتونی چیزی که علاقه داری رو دنبال کن نزار بقیه واست تصمیم بگیرن!
میگم : ...یعنی چیزی نمیگم... نمی دونن مامان بابای من میگن هرچی دوست داری برو ؛ ولی این خودمم که بین دو راهی موندم!

دلم میخواد 3 شبانه روز بخوایم بدون اینکه به بعدش فکر کنم.ولی نمیشه.غیر ممکنه.

امروز:

خدا از همونایی که مریم میدونه نصیب آدم کنه!
--
رسیدم خونه ساعت ساعت 5،خوابیدم تا 7 بعد شام تا الان پای نتم فردا هم امتحان شیمی دارم! بسیـــار جذابه این زندگی!
--
یه تفاوتی چیزی! عجب زندگی ِ مزخرفی شده این چند وقت!
--
خالمو دو ساله ندیدم! داییمو یه سال! دلم واسشون تنگ شده! گریه کردن
--
پول میخوام! پوووول!(ما اهدافمون طولانی مدته life time goal ) => چیزی تو مای های ipad touch هایی که تو پاساژ پایتخت بهم چشمک میزدن!
من میتونـــم! خواهرمو الگو قرار میدم!  سوت

 

نتیچه گیری: من ثبات روانی ندارم!نیشخند

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

درگیری های مضحک!

سر میز معلم بودیم ، زنگ روش تحقیق ، من جزومو تو دفتر یادداشت مینویسم ، بعد از اونجایی که خیلی درس جذابی هست!! من هر صفحه ی دفترم کنار جزوه ی بد خط یه کاریکاتور کشیدم!
از یه چیزی باید سوال میپرسیدم از اون جزوه،معلمم ورق میخواست دفترچمو ازم گرفت (که رو همون صفحه کاریکاتور بود!)
بعد من اینجوری شدم :"اِاِ ااا ا ..!" معلمه گفت :" چیه امانته دفتره؟"
گفتم نـــه! بعد نقاشی رو دید خندش گرفت زد صفحه ی بعد اونجا هم نقاشی بود خندش گرفته بود گفت اینا چین؟! خلاصه ورقه رو کند دفترو که گذاشت رو میز ورق خورد رفت وسط مسطا که من ِ بخت برگشته همین دیروز توش فرکانسای "وی اُ اِی" رو کامل نوشته بودم اینجا بود که من جهیدم رو دفترم تقریبا و اون پشت از خنده پرت شدم پایین! معلمه هم داشت به من یه یه میخندید!  :-" خیلی مضحک بود!  :-"

بعد وقتی فهمید من و دوستم ، چون جزوه هه(خودش داده بود 14 صفحه ایناست) از سمت چپ منگنه شده بود ، ما هم نفهمیده بودیم و از آخر شروع به حلش کرده بودیم اون داشت از صندلیش پرت میشد پایین! :-" جالب بود به تهش که رسیده بودیم ، رسیده بودیم به پژوهش چیست و اینا بعد ما گفته بودیم چه ابلهایین اینو آخر از همه گذاشتن!! :-" (کلا حرکت سوژه بود  :-")
--
واقعا از دستش رنجیدم خیلی حرکت مزخرفی امروز انجام داد! تمام مقدار انرژی و خوشحالی ای که داشتمو با اون حرف و حرکتش از بین برد!!
--
فردا فیزیک تکلیف +ریاضی تکلیف +شیمی پلی کپی (اینو الان یادم اومد!! :(( ) و من تازه کارای بازارچه رو تموم کردم!!
--
امروز تقریبا انقلابو متر کردیم!!

تمام مکالمات بدون هیچ اغراقی همین بود:(تو حدود 10 مغازه ای که رفتیم!)

-آقا یونولیت دارین؟

-یــونولیـــت؟ نـــه!

-نمیدونین کجا دارن؟

-اندیشمند باید داشته باشه!

-نه نداشت!

-نمیدونم!

-باشه مرسی!(با حالت گریه!)

هـــی.

 

پ.ن: این پستو اول تو حرف بزن ِ سمپادیا گذاشتم دیدم زیاد شد گفتم تو وب کامترشو بزارم!!

پ.ن2: اینو یادم رفت بگم!! دو روزه به این نتیجه رسیدم=> همه رو برق میگیره منو چراغ نفتی!!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩