ترس از آن دارم..

ترس از آن دارم که دگر روزی به این شکل نبینم
گر بینم به آن روشن و زیبایی نبینم
نبینم بلبل ، آواز میخواند روی شاخه ی انگور
نبینم سکوت آن روز آفتابی که مرا در بر می گیرد
یا نوای دلاویز خدایم را
ترس از آن دارم که مردم دگرباره در این ظلمت و جهل بیفتند
گر بیفتند تا قیامت کس نتواند چراغ دلشان روشن کند
ترس از آن ترسی دارم که گه گدار به وجودم آید
گر آید ، خدا داند که کی به بیرون برود
ای کاش برود ...

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، من

سخنی از دکتر شریعتی

این متن رو تو اینترنت دیدم . خیلی خوشم اومد.گفتم شما هم مفیوض شید.

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند بودم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار امدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من اورادوست داشتم
وقتی اوتمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
وچه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن ! 

دکتر علی شریعتی

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩