اشکها و لبخندها

۱۳-۱۴ سال قبل، توی خونه‌ی شهرک دانشگاه، همون موقعی که مهیا بود و مغازه‌ی مروارید کیش، خاله‌ی دانشجو هم با ما زندگی میکرد، همون موقع که با کامپیوترش و توی اون مانیتورهای برامده‌ش بازی هرکول ریخته بودیم، یه فیلمی هم میدیدیم که از ویدئو کلوپ اجاره شده بود، -اشک‌ها و لبخندها- . تا سالها نمیدونستیم اسم واقعیش چیه. ولی آهنگ هاشو زندگی کردیم، روی نوار ضیط کرده بودیمشون و اجراشون میکردیم. ۱۴ سال بعد، توی خونه ای خیلی دور از شهرک دانشگاه، دوباره جمع شدیم، به جای ویدئو و تلویزیون برفکی، لپ تاپ بود و کابل اچ تی ام آی وصل به اسمارت تی وی، قبل از اینکه خواستیم فیلمو پلی کنیم، موقعی که صحنه‌ی کوه ها اومد، همه داشتبم میخندیدبم و گریه میکردیم، عمو بهروز داشت میرفت و خاله با اینکه زود قراره بره پیشش گریه‌ش گرفته بود، ما هم از گریه اون به طور زنجیروار گریه مون گرفته بود. یادآوری شده بود که خاله هم یه هفته دیگه میره دوباره. درد هممون فاصله و خاطره بود. اینکه کاش این جمع شدن ها همیشه انقدر راحت بود. و شاید فکر کردن به فانی بودن این لحظه های خوب. به یاد آوردن تمام اشکها و لبخندهامون.

So Long, Farewell 
Edelweidd

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳٩٥
تگ ها :

 

دستام قبل از مغرم تایپ میکنن و سند میکنن مسیجو، تعداد لاین های اشکامو میشمرم و سرعتشونو محاسبه میکنم. دیسفانکشنال ترین ۴ دیواری. به غیر از مواقعی که ظاهرشو حفظ میکنه. کاش ازشون بدم میومد و همه چی ساده تر میشد. اتاقمو خوشگل تر کردم که یکم القا کنم اهمیت میدم به اینجا. قابل تحمل شه. تو روزمره هم جواب داده. گربه سانم هست. چیزای خوب دیگه م هست زندگی سیاه سیاه نیست میدونم. ولی روزایی که مشکلات فرصت نمیدن حتی با کارات خودتو مشغول کنی حالمو بهم میزنن. حالم از همه چی بهم میخوره چون همه چی تو این خراب شده بهم وصله و نمیشه فقط از یه تیکه ش بدت بیاد. ماشینایی که به خط عابر میرسن گاز میدن به جای ترمز حالمو بهم میزنن. جامعه تهوع آور روشنفکرنمای مجازی حالمو بهم میزنه. کانال های سطحی تلگرام که هزاران عضو داره و نشون میده هزاران ادم ابله داریم حالمو بهم میزنه. هوا حالمو بهم میزنه. هم دماش هم آلودگیش. اینکه پاییز به جای اینکه اول مهر بیاد اخر ابان تازه شروع میشه. اینکه واسه پول دروردن باید دزد خوبی هم باشی یا اینکه دهنت سرویس شه. حالم از نسلی که دهه ۶۰ ازدواج کردن و یک مشت روانی ِ دروغگو تحویل خودشون و جامعه دادن بهم میخوره. نمیدونم چرا وقتی میگم از این مملکت متنفرم بعضیا جدی نمیگیرن. اینجا -متاسفانه- وطن منه و من برای همیشه از اینجا متنفر خواهم بود بابت هزاران پیچیدگی و مزخرفیش. دلم نمیخواست. آرزوم اینه که آینده مو اینجا میدیدم. آرامشو اینجا داشتم. تعلق داشتم. ولی ندارم هیچکدومو. آسمون همه جا یه رنگه؟ خیر. دیدم که میگم. اگه برم همه چی درست میشه؟ معلومه که نه. خاله بازیه مگه. ریشه م -متاسفانه- همینجاست هرجا برم. مسیجو سند میکنم چون که به درک. میخوام حداقل تو یه قسمت از زندگیم خودم تصمیم بگیرم نه کس دیگه. مطمئنم از تصمیمم؟ قطعا نه.

(منی که اینا رو نوشتم دیروز داشتم از خنده غلت میخوردم و لپام درد گرفته بود. زندگیه دیگه. یه روز رو ابرایی فرداش یادت میاد/میارن که تو خراب شده ای به اسم ایران به دنیا اومدی.)

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ۱۳٩٥
تگ ها :

پدیده‌ای به نام سفر

وقتی که هواپیما داشت بلند میشد یک هیجان خوبی تو دلم بود، از نوع وای داریم میریم بالا نبود از نوع داریم میریم بااالااا! بود و حس شهربازی داشتم، همه چی کوچیک و کوچیک تر میشن، ماشینا نقطه میشن و آدم به فکر میکنه که کسایی که سوارشن از این نقطه هم کوچیک ترن. هتل همیشه برام حس قیلی-بیلی داره. حس قیلی-بیلی چیه؟ شبیه همون حس پروانه تو دل داشتن، خوابیدن زیر آسمون پر ستاره، یا برای من اساس کشی به خونه‌ی جدید و مخصوصا شب اولش و حفظ کردن مختصات جدید وقتی چشماتو باز میکنی. توی هتل، تخت ها به طرز گول زننده ای راحت تر، ملافه ها سفید تر، محیط جدید، ویوی دریای اینجا یا ویوی پاریس که یک خیابون معمولی و غیر توریستی بود مهم نیست، بودن در یک جای جدید منو شگفت‌زده میکنه. اینکه آدم میتونه صبح در یوسف آباد باشه، شب توی یه جزیره یا شب تهران باشه و صبح توی یک رستوران محلی تو یه قاره‌ی دیگه. فکر میکنم روزی که دیگه دلم با این چیزا قیلی-بیلی نشه به طور رسمی پیر شدم. (یا دِد اینساید)

-چقد نمیام اینجا، حرفم نمیومد، نه که حرفی برای زدن نباشه. میدونید منظورم چیه دیگه.:))
-اومدیم ریلکس شیم مثلا. هشتگ فشارکاری هشتگ ۲۰ سالگی سنگین وارد شد/ تابستونمون شکل تابستون بزرگا بود یکم به لحاظ علافی نکردن
 -خواستم آهنگ اتچ کنم ولی اسپاتیفایم دچار عن‌بازی شده نمیتونم برم توش :| 
-سالگرد شماره ۲ش رسیده و گفتن حال و هواش لازم نیس.  

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها :

The Ritual

سلام همه چیز خوب نیست، شد ۴ سال که تو این دنیا نیستی ولی من نقاشی میکشم هنوز

 

 Emphasis - Sleeping at last

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

 

 این حسو معمولا بسته بندیش میکنم میزارم تو یه گنجه گوشه مغزم. از قسمت موتیویشنش استفاده میکنم. به جاش میشینم پای کارام. خوشحالم چون رشته مو دوست دارم. کلی آرزو دارم. کار کار کار. ولی خب آدم خسته میشه گاهی. وقتی تمام انگیزه های محرک زندگی آدم به -رفتن- ختم شه همه چی موقتی به نظر میاد. مثل ظرف و قاشق چنگال یه بار مصرف که از الان میدونی قرار نیست زیاد ازشون استفاده کنی. حساس تعلق ندارم. این خیابون این دانشگاه این اتاق همه شون از الان برام تبدیل به یک نوستالژی شدن. حالا رفتن؟ کی گفته به اونجا احساس تعلق بیشتری دارم؟ تصور میکنم خودم رو به جای اینجا در خیابان فلان شهر و فلان کشور. قطعا اونجا از خیلی لحاظا راحت ترم ولی حس تعلق؟ نمیدونم. تنها چیزی که مطمئنم ازش اینه که من به اینجا تعلق ندارم. من مال اینجا نیستم. اینجا مال من نیست. and it hurts like hell. 


  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها :

There she goes

 

Not Today

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها :

i don't wanna know

your happiness is based on crushing mine

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها :

← صفحه بعد