صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
دست نوشته های من
در این وبلاگ مطالبی از همه چیز (!)خواهید دید.
زهرا دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ نظرات ()

دت آکورد مُمِنت که تایپ میکنی یه خط (در حالت خوب)، به مانیتور نگاه میکنی با این صحنه مواجه میشی:

hlv,c odgd tghk f,n . ;n,l Hnl fd;hvd sud ld;ki hdk, fo,ki ki [nd ki onhdd? 

P.s: دینی خوب بود. فقط یه نیم نمره بستگی به کَرَم معلمه که درس بگیره یا غلط :د

P.S: بله معرفی میکنم، میز دوم ردیف کنار پنجره، جام بد نیست ولی به خاطر گرد و غبار پرده و پنجره امروز به طور نان استاب آبریزش داشتم و هر 5 دقیقه عطسه میکردم!

P.s.s: امتحان بعدی شیمی به شدت فوبیا دارم ازش :-اس

زهرا چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ نظرات ()
:-حس پوچی :-باورم نمیشه تموم شد :-سوم؟؟
وقتی خواهرم همسن الان من بود و من 5ام دبستان بودم جزوه هاشو میدیدم و اون سیل x ها و چیزهایی که نمی دونستم چجوری خونده میشن حتی، من جمله لگاریتم و تابع و .. ؛ وقتی میرفتم دبیرستانی که مامانم زیست درس میداد و این که چقدر به نظرم همه‌ی بچه ها "بزرگ" بودن و وقتی شاگرداش دورم جمع میشدن که آخیی دختر خانم فلانی ای و من میخواستم فرار کنم از دستشون و چند روز پیش که معلم ریاضیمون دختر دبستانیشو اورده بود و ما دورش کردیم و در حال احوال پرسی و اینا بودیم فلش بک به خودم تو موقعیت مشابه ، 7سال پیش، "7 سال"  گذشت؟؟
من الان همون جایی‌ام که فک میکردم هیچ وقت نمیرسم! فک میکردم بزرگ شدن فقط واسه بقیه‌ست مثلا.بعد دیگه سوم دبیرستان بودن ته غیر قابل تصور بودنه!! درسته 4 ماه مونده ولی بازم.
کلا نوستالژی، نوستالژی های غم انگیز. نمی‌خوام از یه دوم دبیرستان تموم شدن یه مغوله ی حماسی و تراژدی بسازم. چیزی که دارم دربارش حرف میزنم کلا تو اسکیل ِ "بزرگ شدن" ِ .
بعد ذهنم رفت جلو، وقتی که میریم دانشگاه، هرکی یه گوشه، قبلا گفته بودم آدمی ام که خیلی به همه چی وابسته میشم، به طرز خطرناکی. به وسایلم به طرز بدی وابستم چه برسه به آدمای دور و برم.
P.S: آدم وقتی چیزی رو با حس قلبی‌ش میگه و طرف مقابل ازش جک میسازه نباید انتظار داشته باشه که با لطافت بهش فهموند که قضیه جدیه.
P.s: بنده کتاب زنان کوچک رو دور دوران راهنمایی "جویدم". هزار بار خوندم. الان قشنگ از ظاهرش هم میشه فهمید که جویده شده. میدونستم که همسران خوب (یا همچین چیزی) ادامشه ولی هیچ وقت به طور جدی سعی نکردم رمانشو پیدا کنم، چند روز پیش که فیلمشو از ارغوان گرفتم ، با دیدنش تمام رویا ها و خیال پردازی های بچگیم راجع به نحوه ی به سر و سامون رسیدن شخصیت ها به خصوص جو به ته چاه رفت.نقش برآب شد. قشنگ افسرده شدم رسما!
موقعی که فهمیدم داستان واقعی ِ آناستازیا رو در این حد افسرده نشدم که این!
یعنی میخواستم تا آخر عمرم محتویات جلد همسران خوب رو تصور کنم ولی اینجوری تموم نشه.
 
P.S.s: Bridge over Troubled Water - Simon & Garfunkle
 

9 ساعت رو در نمایشگاه کتاب گذروندم . در حال حاضر با راه رفتن صدای آخ پاهامو میشنوم!

اول اینکه در بخش کتابهای خارجی فِل این لاو شدم با تک تک کتاب های هنرش، به خارجیا فوحش دادیم که چرا همچین کتابایی رو استفاده نمیکنن؟ (حالا ما که نمیدونیم میکنن یا نمیکنن صرفا حرص خالی کردیم!)، حس مرگ بهمون دست داد که کتاب هایی که مورد پسند بودن حداقل 60 تومن تا 190 تومن بودن و در نهایت به خرید رمان های انگلیسی روی آوریم از ویرجینا ولف و اُ.هنری و شارلوت بروتنه و شکپیر و از این قبیل!

ناشران عمومی تمومی ناپذیر بودن! ما هم کمی خجسته بودیم که میخواستیم کلشو ببینیم تا "میم" هم پیش رفتیم یعنی تا نشر ماهی و به دوتا از دوستانم اونجا به طرز هیجان انگیزی برخوردیم ولی دیگه دست هامون داشت میشکست از سنگینی کتاب ها و شلوغی هم گرما زدگی رو حاصل شد، نتیجه اینکه وقتی به نشر مرکز و نی و قطره رسیدیم صرفا به دیدن کتاب ها از پشت کله ی مردم بسنده کردیم و خلاصه بیخیال شدیم و گفتیم "تخفیف نمایشگاه به درک بعدا میریم خود انتشارات میخریم!"

ماجرا های بعدش و نحوه ی پیچونده شدنمون برای رسیدن به درب1 بماند؛ در این پروسه به افراد آشنای زیادی بر خوردیم ولی بستگی داره برخوردن رو چی تعریف کنی، این که از کنار هم رد شید، شما نشسته باشین و اونا از کنارتون رد شن ، این که اونا از کنارتون رد شن و شما نبینینشون ولی اونا ببینن و بیان سلام کنن، این که هردو همو ببینین و بشناسین و حرف بزنید و ... . (همه‌ی این حالت ها اتفاق افتاد)

4 شنبه با خواهر گرام رفتیم کتب خارجی و آموزشی 5 شنبه با کیمیا رفتیم ناشران عمومی و خارجی!

الان من نمیدونم این کتابا رو کی بخونم! دارم خل میشم! خیلی وقت بود که کلی کتاب که دوست دارم بخونمشون به دستم نرسیده بود! حتی بعد نمایشگاه پارسال این اتفاق نیفتاد!

P.S : فروشنده‌ی رمانای خارجی عزم راسخ مارو که دید گفت "شما دانشجوی ادبیات انگلیسی هستید؟" :))

زهرا چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ نظرات ()

از آمفی تئاتر اومدیم بیرون، لحظه ای رو تصور کردم که چند سال بعد، از آمفی که توش جشن فارق التحصیلی بوده میام بیرون ، سعی کردم حسی که اون موقع دارمو تصور کنم بعد داشتم در حال گوش کردن به آهنگ Old Friends - Simon and Garfunkel تو حیاط بچه ها و حلقه رو نگاه میکردم، یکی از لحظاتی بود که از ته قلب سوختم که دوربین خواهرم همرام نیست، پر سوژه های تک بود! اصن همه تبدیل شده بودن به یه اثر تک!

سعی کردم تو ذهنم بسپرم لحظه هارو! حسای خوبی بودن! مخلوط با نوستالژی هایی که هنوز اتفاق نیفتادن!

زهرا یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ نظرات ()

بس که این کلیپ my valentine رو دیدم دیشب خواب paul mccartney دیدم :))

کلی نشستم باهاش انگلیسی حرف زدم ازش امضا گرفتم، فقط گفت کلا با فن هاش عکس نمیندازه عکس نگرفت خلاصه که خیلی باحال بود :))

P.s: بله زندم!

  .P.S: I can turn this around

زهرا شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ نظرات ()

یه حسی هست که با تمام وجودت میخوای اون لحظه رو نگه داری، نمیخوای تموم شه یا حداقل یه جوری سیوش کنی تا بعدن هر وقت خواستی دوباره برگردی تو اون لحظه.

این وقتا زیاد نیستن تو زندگی آدم ولی تو سفر یزد واسه من پر از این لحظات بود، این که دستتو بکنی تو آب سرد و زلال و جریان آبو رو دستت حس کنی اینکه بری کویر و از 100 تا تپه ماسه ای بالا بری و در نهایت انقد از رسیدن به بالای تپه ذوق مرگ شی که خودتو پرت کنی رو ماسه ها (به مثابه ی فتح اورست) و بعدش بدو بدو از تپه بیای پایین ،اینکه با دوستات تا 1 شب بشینی کنار حوض حیاط هتل و به بی مزه ترین چیزا یه جوری به خندی که با دل درد و اشکان جاری از چشمات تموم شه و بعد بری تو اتاقت و تا سرتو بزاری رو بالش خوابت ببره و صبحش پنجره رو وا کنی و بوی گل و باد ملایم حش کنی و صدای آبو بشنوی، هیجان بودن 14 نفر تو یه اتاق و قایم شدن 7 نفر تو دستشویی و ماستمالی کردن وجود 14 جفت تا کفش دم در و.... .

P.s: عنوان با لحن چندلر در فرندز خوانده شود.

P.S: در instagram میتوانید مرا پیدا کنید. با نام toraanj .

زهرا پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ نظرات ()

من یه حالتی دارم به اسم حالت اتو (Auto) به این شکل که به طور نا خودآگاه میرم توی فکر و حتی اگه کاری انجام بدم حواسم اصلن روش نیست. این حالت از سرکلاس هست تا شاهکار امروزم.

مثلا سر کلاسم دارم دارم گوش میدم یهو به یه کلمه دقت میکنم بعد اون کلمه منو یاد چیز دیگه میندازه بعد همینجور پشت هم فکر میکنم بعد چند دقیقه به خودم میام و میبینم تو اون مدت رسما هیچی نشنیدم!

یا یه روزی خیلی سرخوش بودم و تو فکر عامل سرخوشی رفتم یه چیزو بزارم اتاق خواهرم رفتم و برگشتم تو اتاقم که اومدم 3 ساعت به مخم فشار اوردم تا بالا بیاد که چیکار کردم و نهایتا یادم اومد کیفو بردم تو اتاقش و هرچی فک کردم یادم نیومد کجا.

یا از دم فاطمی دنبال مغازه ای بودم و دوباره رفتم اتو به اون شکل که یه ساعت راه رفتم و سر از حافظ و زرتشت و قرنی دراوردم.

امروز گوشی خریدم بعد رفتیم عینک فروشیم که دسته ی عینکم که شل شده بودو سفت کنه طرف انگار جدید مدید بود سر بقیه هم شلوغ برگشت دیدم یه دسته سفته یه دسته شل شل!

گفتم عه این که هنوز شله همکارش گرفت ازش گفت خانم این که شکسته! -فرد اول که برده بود سفت کنه دستشو شیکوند :|- خلاصه گفتم فهمید که همکارش گند زده گفت فردا واستون عوض میکنیم قابو (و من حال کردم از این که سریع این راه حل به ذهن خودش رسید) ، من با محیطی تار با خونه برگشتم و تو راه تو تاکسی در حالی که رو حالت اتو بودم و به عینکم فک میکردم واسه گوشیم پسورد گذاشتم(از اینایی که پترن میکشی با نقطه ها) و خیلی شاد تایید کردم. بعدش از حالت اتو دراومدم و سعی کردم آنلاک کنم و گفت غلطه! دوباره زدم غلط بود.کلی فشار اوردم به مخم شکل کلیش یادم اومد منتها جاش یادم نمیومد. دوباره بازم غلط. بیشتر از 30 بار کشیدم، در نهایت با اعصابی سگی و دیدمانی تار به خونه رسیدیم و من عینک قدیمیمو زدم و رو کاغذ حالت بندی کردم بعد از حدود 10 بار به جواب رسیدم و آنلاک شد، و باید بگم واقعا جاشو یادم نبود!

خلاصه اینکه همون لحظه لاکو برداشتم، و نفس راحتی کشیدم و به این نکته رسیدم که این حالت اتو میتونه بسیار دردسر ساز باشه!